چه می جویی عشق؟ همین جاست!
...إیاکَ نَعبُدُ وَ إیاکَ نَستَعین...

به نام خدا

یادم بخیر...

[ پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ] [ مسافر سرخ کربلا ] [ نظرات () ]

به نام خدا

مادر؛

وقتی که نیستم، دلم بیشتر برایت تنگ می شود

تا وقتی که نیستی.

هنوز حق ات را ادا نکرده ام.

[ چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱٦ ‎ب.ظ ] [ مسافر سرخ کربلا ] [ نظرات () ]

به نام خدا

یک امامزاده خلوت

در انتهای یک خیابان بلند؛ در دل یک روستا

که به دشت منتهی می شود

پای چند چنار پیر

و در کنار آبی روان

سنگ قبری است، نه چندان قیمتی و نه چندان زیبا

ای کاش؛ نامی را آنجا بنویسند

ای کاش؛ کسی آنجا آرام گیرد

و ای کاش

آنجا همیشه همانطور خلوت و ساکت بماند

[ چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ] [ مسافر سرخ کربلا ] [ نظرات () ]

به نام خدا
علی جان سلام. تنها یک غلط املایی بود. وگرنه اگر کلمه را متفاوت می دیدم حاصل غلط تایپی بود که ایرادی ندارد.

لزوما درست است. که نوشته بودی لوزوما.

باید نوشت. باید دست را رام کرد و قلم را بی ادعا کرد و نوشت. باید بسیار نوشت.

فکر می کنم فرانسوا تروفو است که می گوید هر شخصی یک منتقد است.

نقد خلاصه و پر مطلبی بود. بی حاشیه. بی لفاظی و بی حرف اضافه.

سیر صعودی تو را در نوشته ها می شود دید؛ به شرط آنکه بیشتر بنویسی. فیلم های بیشتری را نقد کنی.

نترس از آنکه تمام اصول نقادی را زیر پا بگذاری. هر جا دلت خواست هر چیزی را به هر چیزی که خواستی تاویل کن. هر تفسیری خواستی ارائه بده.

منتقد؛ هنرمند معکوس است.

این را تو هم می دانی. هنر مند رمز گذاری می کند و منتقد رمز گشایی می کند. و این هر دو هنر است.

هر چه را خواستی به هر چه خواستی تاویل کن؛ اما یادت باشد، زیبا باشد.

گل سرخ؛ چه ایرادی دارد اگر به شهادت تاویل شود؟ چه ایرادی است که ما نماد ها را در فیلم پیدا کنیم؟

گل سرخ، اگر شهادت باشد زیباست. و ماه کامل اگر مادر باشد دل نشین است.

فیلم یک سفر کوتاه است. یک سفر به ماورای اکنون. گاهی از جایی شروع می شود و به سر انجامی می رسد.

تکلیف تو با این سفر ها معلوم است.

اما بعضی فیلم ها آنگونه اند که نمی فهمی از کجا همراه قصه شدی؛ و انتها جای خاصی نیست.

آنها قدری در کنار تو بوده اند. با تو درد و دل کرده اند. راز گفته اند. هنر تو آن است که در مواجهه با آنها؛ قبل اثر را ببینی، بعد اثر را ببینی، و این دیدن از جنس دیدن چشم سر نیست.

باید با چشم فطرت ببینی.

جدایی نادر از سیمین چنین فیلمی است. مثل یک تاکسی که می نشینی و مدتی و در کنار عده ای هستی. آنها درد هایشان را با تو می گویند. و بعد پیاده می شوند.
اگر تو فقط آن(لحظه) آنها را ببینی، غمگین می شوی.

اما فطرت می گوید چنین نیست. هر چیزی قبلی دارد. بعدی دارد. و هیچ گاه احاطه با سیاهی ها و غم ها نیست.

همان افراد دردمند توی تاکسی؛ وقتی شب به خانه می رسند دخترشان به آنها لبخند می زند. مادری دارند که عاشقانه دوستش دارند. گاهی می شود که بچه گربه ای را می بینند که صدای های ضعیفی می دهد و همان دردمندهای توی تاکسی را مهمان ترحمی دلنشین می کند. لبخند ضعیفی روی لبشان می نشاند و این یعنی زیبایی. این ها لحظه هایی هستند که قیمتی اند. مثل لحظه ای که مردی رنجور به عکس پدر مرحومش نگاه می کند و در دلش با او سخن می گوید. این ها یعنی زیبایی.

با خبر باش که هیچ اثری همه را هدایت نمی کند. حتی قرآن. و این به خاطر نقص قرآن نیست. به خاطر آن است که آنها مستعد هدایت نیستند.

پس سعی کن به خوانندگانت هنر مواجهه با اثر را تقدیم کنی.

این هنر مانند عطری که توی مشام آنها می پیچد، باعث می شود که هر جا می روند؛ بوی خوب استشمام کنند. اگر علم به بدی یکی چیز خواهند داشت.

این ها کلیاتی هست که به ذهنم می رسید به تو بگویم. و لزوما مرتبط با نقدی که نوشتی نبودند. القصه؛ جای بسی امید هست که قلم به دستی.

قلم در دست نگهدار که بر اثر صبر نوبت ظفر اید.

من را هم دعا. به خانواده هم سلام برسان. التماس دعا

[ یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مسافر سرخ کربلا ] [ نظرات () ]

به نام خدا

شب؛ توی اتوبوس. نور کمرنگی که حاصل چراغ های نیمه روشن و ضعیف اتوبوس بود؛ صدای ممتد موتور اتوبوس.

من وسط های اتوبوس نشسته بودم. کنار پنجره. جلوم دقیقا در وسطی اتوبوس بود.
همه لخت بودیم. جز حوله هایی که بدون هیچ دوخت و دوزی به تن پیچیده شده بود.
همه جوون بودیم.

همه بچه ها خوابیده بودند. از سروش، هم دانشگاهیم که بغل دستم نشسته بود؛ تا بقیه ای که پیشم نبودند.

ما محرم بودیم. توی همون نور کم و لطیفی که تو رو می برد توی تموم لحظات زندگیت.
سرم رو انداختم پایین. گریه کردم. گریه کردم که راحتم کنه. خیلی سخت بود. سخت و شیرین. لحظه به لحظه آخرای شب؛ به سمت مکه. حرم الله. الله اکبر. چه نیروی شگرفی ما رو به سمت خودش می کشید.

من داشتم از پنجره بیرون رو نگاه می کردم. بیابون ها؛ جاده؛ چراغ های دور.
انگار خودت رو میون ستاره ها می دیدی. یا که نه؛ حس می کردی.

یه لحظه به خودم اومدم؛ دیدم دارم خودم رو توی شیشه نگاه می کنم و موهام رو مرتب می کنم... سریع پرده رو کشیدم. چقدر غریبه شده بودم. انگار نه انگار اونی که توی شیشه بود خودم بودم... چقدر دور و نا آشنا شده بود. زیر لب می گفتم، چون مستحب بود.

لبیک، اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک؛ ان الحمد و النعمة لک و الملک
لا شریک لک لبیک

بدم می اومد؛ نمک گیر شده بودم. بدم می اومد خودم رو ببینم. نمک گیر شده بودم. بدم می اومد چیزی که خدا گفته نکنید؛ رو انجام بدم. خوب شده بودم.

شهادت... شهادت... شهادت... توی حج؛ یه حس قشنگی بود؛ شبیه حس شهادت. حتی بازار هاش، حتی خیابون هاش. خدایا؛ ببخش؛ اگه بعدش بد کردیم.

خدایا،
این بود روزگار ما.

[ جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳۸ ‎ب.ظ ] [ مسافر سرخ کربلا ] [ نظرات () ]

به نام خدا

گاهی دلم برای وطنم می سوزد.
می خواهم بنشینم و های های اشک بریزم.
یاد همه لاله های پر پر وطنم.
یاد همه تاریخ پر از مظلومیت وطنم.
یاد همه سلحشوران و شهیدانش.
رئیسعلی؛ میرزا کوچک، ستار خان، باقر خان؛ همه مردم اش و همه تاریخش.
همه زنان مومنه اش...

گاهی دلم در غم تاریخم؛ می گیرد...

آن لحظه ها وقتی به شیطان پرست ها می اندیشم

وقتی به ضد اسلام ها می اندیشم

وقتی آمریکا توی افکارم می خزد و انگلیس نیش می کشد

آنچنان احساس سلحشوری می کنم که می خواهم تا آخرین قطره خونم را به پای دین حق بریزم. فرقی میان وطنم و اسلام نمی بینم.

آن وقت ها زمزمه می کنم. از خون جوانان وطن لاله دمیده...

حاجی بخشی غمم را تازه تر کرد.

[ پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ] [ مسافر سرخ کربلا ] [ نظرات () ]

به نام خدا

فتنه می آید. تا من و تو را بیازماید.

چه نشانه آشکاری. مفری نیست. هر کسی آزمونی دارد...

[ چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ] [ مسافر سرخ کربلا ] [ نظرات () ]

به نام خدا

خدایا،
       بعد از تو هیچ نبود...

[ یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ مسافر سرخ کربلا ] [ نظرات () ]

به نام خدا

یک آشنایی

من قبل از هر چیز باید به اطلاع برسانم؛ این ها نتیجه گیری های یک دانشجویی است که اکنون دارد سال پنجم حضورش در عباسپور را به پایان می برد. آنچه دیدنی بوده را دیده؛ و چشیدنی هایش را هم خوب چشیده. از نشیب و فراز های این دوره با لطف خدا گذر کرده و حالا وقتی به پشت سرش نگاه می کند؛ احساس می کند درد هایی در دلش مانده که نه مفری از آن هست و نه صلاح است آنها را با شما نگوید. می نویسم و امیدوارم بخوانید و خوب بیاندیشید. چند مسئله را می گویم و در انتها همه را به هم پیوند می زنم.

دو مقدمه

قبل از انقلاب، هویت ها مشخص بود. کسی که مذهبی بود؛هم ظاهرش و هم باطنش مذهبی بود. کسی که مارکسیست بود می دانستی مارکسیست است. و بقیه هم هویت های خودشان را داشتند. اینطور نبود که یک سال جوانی را در حال عیاشی ببینی و محرم که شد البته الآن باز هم در حال عیاشی. این هویت ها، هم شاکله ظاهری اشخاص را نشان می داد، هم سیر و حالات درونی شان و هم عملکردشان. صحبتم با منافقین نیست که در هر عصری هستند. صحبت اینجاست که وقتی در خیابان شخصی مذهبی را می دیدی؛ قاعدتا او مذهبی بود. و این در میان تشکل ها هم بود. یعنی اگر تشکلی نام اسلام داشت؛ هویتش اسلامی بود. یعنی در آن چیزی به جز اسلام، مشاهده نمی کردی. حال می خواهد از درونش رایحه یک اسلام انقلابی مثل مرحوم شریعتی به مشام برسد و یا نه یک اسلام همه فن حریف مثل شهید مطهری.
هویت ها بودند که باعث می شدند هر کسی تفکر خود را عریان مشاهده کند. هویت ها اجازه می دادند مباحثه شکل بگیرد. هویت ها باعث می شدند تعامل به وجود بیاید. هویت ها این امکان را می دادند، تا شخصی بدون آنکه بداند؛ زیر علم یزید سینه نزند.

سه کوفه چگونه شهری بود؟

کوفه شهری بود پر از اضداد. کوفه شهری بود که از یک قبیله اش؛ هم حبیب بن مظاهر و قیس بن مسهر صیداوی بیرون می آمدند و هم حرمله. از قبیله ثقیف اش؛ هم مختار بیرون می آمد و هم حجاج بن یوسف که خودش را نفرین علی می دانست. هم ایرانی زیاد داشت و هم عرب. کوفه شهری است که حسین را با هجده هزار نامه دعوت می کند، سفیر حسین را می کشد، و وقتی که حسین به کربلا می رسد سی هزار نفر از کوفیان به جنگش می روند. این ها همه به خاطر آن است که کوفه هویت ندارد. یک هویت جمعی مستقل مخصوص کوفه وجود ندارد. مردم کوفه بر اساس اصل اصیلی گرد هم نیامده اند. شهریست نظامی که برای آمادگی سپاهیان اسلام تدارک دیده شده و خانواده های نظامیان هم آنجا گرد آمده اند. اما نگاه ها فقط چشم و هم چشمی است و اینکه هر کس منفعت بیشتری جمع کند. چشم به غنایم ایران داشتن. نه! هرگز این یک اصل اصیل برای گرد هم آمدن نیست؛ وقتی اساس چشم و هم چشمی است، پس چگونه می شود وحدت را انتظار داشت.

و تمام حرف من این است که چگونه می شود از چنین جمعی «وحدت» را انتظار داشت.

نام اسلام و هویت نا معلوم

مطالبی که می خوانید؛ متوجه همه نیست. لطفا با ثبات شخصیتی و احساسی و عدم مظلوم نمایی بخوانید.

انجمن اسلامی دانشجویان، سالهاست در حال رنج کشیدن است. و من از این بابت نگرانم. راه دور نروم؛ انجمن هم دچار همین بی هویتی شده است. نامش اسلامی است؛ اما وقتی به واکاوی درون می پردازی، هم کسانی را می بینی که به بوفه دانشگاه اعتراض می کنند که چرا روی لیوان هایش نام مبارک اهل بیت یا خدای بزرگ چاپ شده است و هم از طرفی کسانی را می بینی که از اساس با دین مشکل دارند. فعالیت خود را آغاز کرده اند. آشکارا با دین به معارضه پرداخته اند.

انجمن اسلامی دانشجویان؛ همه رنجی که می کشد را از نامش می کشد. نام انجمن اسلامی است اما درونی نازیبا، نامعطر، نادرست دارد. اگر میان همه بچه های انجمن بگردیم معیاری یکسان نمی یابیم. و من حتی از خود بچه های انجمن هم اذعان به این موضوع را شاهد بوده ام.

انجمن اسلامی دانشجویان در حال رنج کشیدن است و این رنج به دوش خود بچه های انجمن است. می خواهم قدری عینی تر صحبت کنم. اعضای انجمن، بر اساس اصل اصیلی گرد هم نیامده اند. انجمن هر تفکری را ناز می کند. و از همین جاست که تقابل میان آرا شکل نمی گیرد. هیچ کس در جبهه مستقل خودش قرار نمی گیرد. و چون در جبهه مستقل خودش قرار نمی گیرد؛ جبهه معارضی پیدا نمی کند، مخالف پیدا نمی کند. هیچ کس در اعتقاداتی که دارد جدی نمی شود. و چون جدی نمی شود؛ به طور جدی هم مورد نقد قرار نمی گیرد. به طور جدی به چالش کشیده نمی شود؛ پس هیچگاه در حقیقت خودش مستحکم تر و در باطل خودش تیز بین تر نمی شود. انجمن بیرقی است که هر پرچمی در آن هست. از پرچم یا یزید گرفته تا پرچم یا علی.

و نکته مصیبت بار آن است که اساس فکری و شخصیتی انسان در همین ایام و سنوات جوانی است که شکل می گیرد. چه مصیبت بار است حال انسانی که تفکراتش به بوته نقد اصیل کشیده نشده است؛ و در میانه افکار متفاوت دیگر به بوته آزمایش سپرده نشده و در محک تجربه قرار نگرفته است. چنین انسانی فقط یک سری گزاره های ذهنی دارد که هیچ جا عملی نمی شود و تنها تاثیرش در آن حال سستی است که در پیروی از حق ایجاد می شود.

دانشجوی جوانی که تحت یک سری لفاظی ها حقیقتی همچون ماء معین نماز را از دست می دهد و از این رحیق مختوم بی بهره می ماند و فرصتی برایش پیدا نمی شود تا این سستی را از او بزداید. دغدغه پیدا کند؛ با انسان به طور حقیقی و جدی مواجه شود و با مرگ و با هر چه که در خلقت هست.

انجمن صفحه ای است؛ که یک روز کاریکاتور توهین آمیز به روحانیت در آن منتشر می شود، دیگر روز صریح روایات و احکام علمی ابوعلی سینا را به تمسخر می نشیند (مربوط به رابطه گناه و باران که از مسائل مورد نظر ابوعلی سینا ست و از متن روایات بر می خیزد.) روز دیگر توهین به اعتقادات بخش عظیمی از مردم را در خود بروز می دهد.
ناموس در فرهنگ لغت عربی من یعنی قانون. اما در فرهنگ من ناموس یعنی قانونی درونی درست در خود انسان که جایی تصویب نشده است. مثل غیرت. مثل شهامت. مثل زیر بار ظلم نرفتن. مثل این که انسانی با خودش بگوید من هیچ وقت از کسی پول نمی گیرم. حال امید وارم ناراحت نشوید که اگر با معنی خودم بگویم انجمن با این وضعیت که می بینم بی ناموس است. هیچ قانون درونی در انجمن اسلامی امروزی مشاهده نمی شود. انجمن اسلامی بی ناموس است چون یک بار از حسین دفاع می کند و دیگر بار حماس را گروهک تروریستی می خواند. چون یک روز می گوید تسخیر لانه جاسوسی اشتباه بود و دیگر روز می گوید سران ایران وابسته و خادم آمریکا هستند. انجمن بی ناموس است چون فجایع بحرین را نمی بیند و از اپوزیسیون سوریه دفاع می کند. انجمن بی ناموس است چون حتی بر خلاف اساسنامه خودش عمل می کند. کرده و می کند. انجمن بی ناموس است چون یک روز از تمامیت ارضی و عرض بین المللی ایران می گوید و خواهان استقلال کشورش از دست آخوند هاست و دیگر روز می گوید باید در انتخابات ناظر بین المللی داشته باشیم. داخل پرانتز می گویم عین بی ناموسی، آوردن ناظر بین المللی بر انتخابات کشور است.

انجمن بی ناموس است و این بی ناموسی به تنها کسی که ضربه می زند همان دانشجویانی هستند که در آنجا فعالیت می کنند. باور دارم هیچگاه انجمن اسلامی امروزی به ضرر حال جمهوری اسلامی نیست. و نه کاری برای جمهوری اسلامی می کند و نه می تواند ضربه ای به آن بزند.

رابطه انجمن و کوفه

آنچه که دل مرا به تنگ می آورد این است که دانشجوی معتقدی به انجمن وارد می شود؛ و درست با معیار هایی کوفی وار که معیار هایی اصیل نیستند؛ تنها هدفش نقد به نظام جمهوری اسلامی است و در این رهگذار هر گونه حرف ضد دین و ضد اخلاق و ضد ناموس و غیر علمی را به خورد او می دهند و او چون تنها هدفش نقد نظام است واگو می کند و متوجه هیچ چیز نمی شود. این جاست که هیچ گونه استحکام و غنای فکری را نمی بینیم. هیچ گونه ایستادن بر سر تفکرات را نمی بینیم.

انجمن حرف های مارکسیستی می زند اما مارکسیست ندارد. انجمن حرف های فمینیستی می زند اما فمینیست ندارد. انجمن حرف های روشنفکری می زند اما روشنفکر ندارد. اینها تماما افاده هایی است که برای ما انتزاع شده اند.

و در انتها تنها اثری که می گذارد این است؛ کسی از حقیقت وامانده و به باطل نرسیده. حال حقیقت را هر چه می خواهی برداشت کن و باطل را هم. دانشجویی که به انجمن اسلامی امروزی وارد می شود نه فمینیست می شود و نه مسلمان. نه مارکسیست می شود و نه کمونیست و نه انسانی معنوی و الهی و مسلمان. این ها هم از آنجا نشئت می گیرد که هیچ چیز در انجمن جدی نمی شود، حدود و ثغور معین و محدد نمی شوند؛ مرز بندی ها واضح نمی شوند. همجنس بازان هم حق پیدا می کنند و شیرین عبادی ها هم بهره از حقیقت می برند. عبدالکریم سروش ها هم شایسته نقدی علمی می مانند. این ها تسامح هایی است که انجمن را و بچه هایش را به هیچ چیز نمی رساند. هیچ کجا. چرا که فرمود، آن بزرگ و پرچمدار دین خدا «اگر ندانی به کجا می خواهی بروی، به هیچ جایی نخواهی رسید.»

حکایت انجمن اسلامی امروز حکایت تلخی است. سایه شوم تفکراتی رادیکال، مبهم، بی سرانجام و بی آغاز؛ برای عموم دانشجویان دافعه ایجاد می کند؛ نتیجه این مسئله تنها و تنها رکود فعالیت های دانشجویی است. و دانشجوهایی که به حد بلوغ و رشد نخواهند رسید چون به خاطر همین دافعه ها روی به تشکل ها نمی آورند.

حرف آخرم و آخر حرفم

بس است. بگذار به همین مجمل بسنده کنم. الشباب شعبة من الجنون. این یک مثل عربی است که معنی اش این است :«جوانی شعبه ای دیوانگی است.» این جنون بدترین چیز است اگر به خدمت باطل در آید و بهترین چیز اگر به خدمت حقیقت. بدترین چیز در دوران جوانی این است که یک جوان در سستی ناشی از سکر تفکرات باطل تنها رها شود. بوی جهاد به مشامش نخورد و این نسیم و نفحه الهی جانش را تر و تازه نکند. نه مسلمان خواهد شد و نه مارکسیست.

بی پرده می گویم، عموم دانشجویان دانشگاه ما فطرت های روشن دارند و بیش از نود درصد، دارای دلهای پاک هستند. و من دردناکم از این ظلمی که در لباس حق طلبی و با لفاظی ها و تزیین های باطل به آنها عرضه می شود. آنها از مبارزه حقیقی به دور نگهداشته می شوند، و در لابیرنت ندانستن، و هزار توی بر بیهودگی پوییدن دور می زنند و دور می زنند و دور می زنند...

من درد می کشم وقتی می بینم عکس شیرین عبادی روی دیوار می رود و اشعار فروغ، و سخنی از چمران نمی شود، سخنی از همت نمی شود مگر آنکه همسرش چیزی بگوید. من درد می کشم وقتی حرفی از بروجردی نمی شود و ابراهیم هادی نا شناخته می ماند و حسین خرازی دیده نمی شود و عکس چه گوارا و سیگار برگش روی دیوار می خورد. چه گوارا زیباست اما چمران از او زیباتر است. میهن پرستی چه گوارا زیباست اما جهاد و عرفان چمران آنقدر مبهوت کننده است که تو را به سرچشمه حقیقت رهنمون می شود. درد می کشم وقتی که می بینم هیچ کدام از آن عکس ها حقیقی نمی شوند، بویی از حقیقت به مشامم نمی رسد و فقط سخنگویی ها و معاشقه های کلامی ای را می بینم که لحظه ای بعدش به فحاشی به همدیگر پایان می گیرد.
هر از گاهی اصلاحطلب ها به هم می پرند؛ مثل گرگ هایی که هیچ وفایی میانشان نیست و اگر گاهی هم سکوت کرده اند از ترس همدیگر است؛ از این همه بی رحمی ها رنج می برم و از این بی حیایی که محمد خاتمی نه حرفی از میر حسین موسوی می زند و نه یادی می کند و فکرش ترمیم آبروی از دست رفته است. درد می کشم وقتی این همه گرگ صفتی که چه عرض کنم؛ این همه بی صفتی می بینم... و یادم می افتد که سال آخر ریاست جمهوری خاتمی همان طرفدارانش به فحش فضیحت اش کشیدند و این بسیجی ها بودند که گفتند برگرد به آغوش ملت در آن کارزار به او پناه دادند...
چقدر حرف هایم دامنه دار می شود... بی خیال...

آه...

دانشجوی لحظات آخر مهندسی برق—دانشگاه صنعت آب و برق
------------------------
بچه ها این مطلب، اخیرا در یک نشریه بسیج دانشجویی دانشگاه ما، چاپ شد. واکنش هایی که از بچه های انجمن می دیدم، کاملا دوستانه بود. پ.میم، که از هم کلاسی های قدیمی ام است؛ خیلی منطقی سعی کرد پاسخ بدهد که البته من قانع نشدم. بلکه به او درباره آینده کشورمان امیدواری دادم، به او گفتم که نگران نباشد؛ قصد نوشتن یک متن سر و صدا راه بینداز را نداشتم. خیلی جالب است که این نوشته هم بر خلاف ظاهر غلط انداز و جنجالی اش همانگونه که می خواستم منطقی بود و واکنش های عجیب و غریب به همراه نداشت. البته وضعیت انجمن هم در جلوگیری از این جنجال ها موثر است. انجمن از جنجالی آفرینی می ترسید و به نظر من این ترس مقدسی است.

من بچه های انجمن را دوست دارم. بار ها به خودشان گفته ام. و آنها هم من را دوست دارند. و می دانند نقدم از سر نبودن بینش یا دعوا نیست. می دانند چیزی که به آن رسیده ام را نوشته ام. دلم برای پ.میم تنگ شده. حتی ح. میم. حتی میم.ف. دلم برای ب.س تنگ شده. دارم از این دانشگاه می روم و این ها کماکان خواهند ماند. ف.ع.خ و ... افراد خیلی زیاد دیگری که بودند و من گاهی عاشقانه دوستشان می داشتم. درست مثل برادرانم در بسیج دانشجویی.

راستش قصد نداشتم این مطلب را در وبلاگ بگذارم. اما بنا به تقاضای دو تن از دوستان که نخوانده بودند، این مطلب را اینجا می گذارم. بدیهی است؛ کماکان خود را سراپا تقصیر می دانم؛ و آرزو دارم روزی به جست و جوی حقیقت بپردازم. و آرزو دارم روزی به حقیقت برسم. بدیهی است که خود را غرق در منجلاب منیت ها و نفسانیات می بینم. بدیهی است به خودم امید ندارم.

خدایا، من را به سوی آن راهی که انتهایش جنات سبز و زمرد توست رهنمون کن.

خدایا، من را شهید و قتیل راه پاک خودت قرار بده.

خدایا، از جان من؛ از روح من و عاشقانه هایم؛ مشعلی بساز از نور خودت، و چراغ راه آرزومندانت برگزین.

خدایا؛ من می خواهم در تو فنا شوم؛ مرا در خودت فنا کن، تا هیچ میلی به دنیا نباشد، و هیچ انگیزه ای برای دنیا نباشد و هیچ توجهی به غیر از تو نباشد.

خدایا، من هیچ بودم. هر چه بود تو کردی. هر چه شد از تو شد. ما هیچ بودیم و هر چه بود تو بودی. خدایا ما اگر خطا کردیم؛ نمی دانستیم. خدایا، شاید نمی توانستیم. خدایا ما مگر به آنچه از حول و قوه ی تو بود، چیزی صادر نکردیم. خدایا؛ ما را عبد کن. ما سرکشیم، ما را آرام کن. ما را به محبت خویش ذوب کن. ما را آنگونه از ما بگیر، که خویش را نبینیم، و هیچ گاه توجه به خویش نکنیم. هر چه هست... تویی... یا رب العالمین.

[ یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ] [ مسافر سرخ کربلا ] [ نظرات () ]

به نام خدا

یادش بخیر. یه شب من و حاج مهدی رفتیم به دیدن ماه گرفتگی. حاج مهدی یه تلسکوپ آیینه ای داشت و جفتمون هم یکی یه دوربین نیمه حرفه ای. منتها فرق من و حاج مهدی توی لنز بود. دوربین حاج مهدی لنز خوبی داشت ولی من از این نعمت بی بهره بودم.

این عکس ها رو اخیرا دیدم که توی وبلاگش گذاشته.

دیروز که می شه جمعه؛ توی مسجد مراسم شب هفت مادر ایشون بود.

حاج مهدی؛ ما دعا گوی شما هستیم. شما هم که فعلا علی الحساب ما رو گذاشتی و رفتی. دیگه حتی قید مسجد امام خمینی رو هم باید زد. دیگه کسی نیست عکاسی کنیم، حرف های روشنفکری بزنیم؛ از حوزه و دانشگاه شکایت کنیم؛ به سر تا پای مملکت انتقاد کنیم، خالی ببندیم و بخندیم. قبلا سه تا حاج مهدی بودیم؛ هر سه نفر موقع صحبت هم زمان به هم می گفتیم حاج مهدی. حاج مهدی اولی که مدت ها پیش کم پیدا شد. حاج مهدی دومی هم اخیرا نا پیدا شد؛ البته ما ولش نمی کنیم. می ریم سراغش. حاج مهدی آخری هم که ما باشیم همینطوری موندیم.

خدائیش دارم با خودم فکر می کنم؛ شب قدر ها مراسم ها محرم ها و هیئت ها؛ بی رفقا... ای بابا؛ از روزگار رکب خوردیم... هی دل.

[ شنبه ۳ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ] [ مسافر سرخ کربلا ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

سلام. یه لبخند گندۀ گنده... خوش اومدی.
امکانات وب