چه می جویی عشق؟ همین جاست!

.:می خوانم ات خدایا:.

به نام خدا

افق کجش‬

‫می گه که‬

‫فضا‬

فضای بی وزنیه‬

یه تعلیق عارفانه‬

قدری بلند تر از سطح زمین‬

زاویه ای که داره‬

انگار حرکت رو بهم القا می کنه‬

حرکت به بالا‬

و حرکت به ‫جلو‬

دشت گلهای سفید و لاله های گلگون‬

آسمانش؛ رنگ تاریخ است...
لازمانِ لامکان
بیرون از گردونه حرکت جوهری مخلوقات
و گذر زمان
حرم شاه طوس
السلطان...
علی بن موسی الرضا...
علیه آلاف التحیة و الثناء...
صارم بطلب؛ هر دومون رو بطلب
عکاس این عکس ها؛ دوست خوبم حاج مهدی توحیدی است...
خودش می گفت
نشسته ام به موازات کوچه ای به حرم
که درد دل کنم و آبروی خود ببرم
حاج مهدی؛ رفیق چندین و چند ساله ماست...دوست دارم نصیحتم کند.
---------------------------------
پ.ن: این ها را حاج مهدی به من هدیه کرد و من به تو هدیه شان می کنم.
دعا کن. برای حیات طیبه مان. برای دین مان. برای روحمان. برای اوج پروازمان.
نوشته شده در جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط مسافر سرخ کربلا نظرات ()

  جمعه گذشته آخرین روز کاری من بود، حدود 8 ماه در یک کارگاه ساختمانی مشغول بکار بودم، قبلش حدود 3 ماه تو خط 3 متروی تهران کار میکردم، که ترجیح میدم در موردش چیزی نگم، از اواخر بهمن بخاطر شروع کلاس‌ها بصورت پاره وقت مشغول بودم. توی این 8 ماه گرما و سرمای زیادی چشیدم ولی از کاری که داشتم به نوعی راضی بودم، خدا را شکر.

 غروب جمعه‌ی همیشه دلگیر، مصادف بود با آخرین لحظات کار من. سخت بود دل کندن از جایی که کلی توش خاطره داری. اما چاره ای نبود، رسم روزگار همینه. وقتی که داشتم کار  آرماتوربند چک میکردم، متوجه شدم دیزل ژنراتور خاموش شد، این یعنی تمام. همیشه تو این موقع با لبخند رو چهرم و گفتن خسته نباشید، سعی میکردم خستگی را از تن بچه‌ها در بیارم، اما این بار خبری از اون لبخند نبود. همین‌طوری که پایین نگاه میکردم آروم آروم به سمت دفتر روانه شدم، لباسم را عوض کردم و به سمت در خروجی رفتم .بعد از خداحافظی از همکارام سوار ماشین همکارم یعنی مهندس وزیری شدم. اونم پاش رو آروم از رو کلاچ برداشت و با یک نیش گاز شروع به حرکت کرد، هنوز چند متری نگذشته بودیم که دلم برای  کارگاه تنگ شد. اما مهندس وزیری گاز داد و خیالم راحت شد، وزیری از اون دسته آدم‌هایی بود که همه دوست دارند باهاش همکار باشند،هر ویژگی که دوست داری درون یک همکار پیدا کنی در وزیری هست، مافوقم بود ولی سلسله مراتب براش معنی نداشت، با هم مثل دو تا  برادر بودیم، از کار کردن باهاش لذت بردم. همین طور که غم تو دلم وول میخورد دیدم وزیری  دستش را جلو آورد، دستش را باز کرد داخل دست بلندش یک تسبیح بنفش بود، در همون حال گفت" بگیر اینو، یادگاریه"، آدمی نیست که احساسش خوب بیان کنه هر چند نیازی به این کار نیست، چون همیشه از چهرش تمام احساساتش را میشه خوند. بعدش گفت " با نخ نوار پرده خونمون تقویتش کردم" منم تشکر کردم. سر پاکنژاد از ماشینش پیاده شدم، یک خداحافظی گرم کردیم و آخرش گفت "مهندس ولت نمیکنم".

تو اتوبویس در حالیکه به گوشه‌ای تکیه داده بودم، به تسبیح بنفش نگاه میکردم و با خودم به اونچه که بهم تو این 8 ماه گذشته بود فکر میکردم....

تسبیح بنفش که نخش تقوبت شده حکایت دورانی از زندگیم را به همراه داره، دورانی که هرچی بود برام عزیزه.

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط تراب نظرات ()

  همین چند روز پیش بود، ساعت 12 بود یک ساعت مونده به ارائه پروژه درسی مشترکمون با علی سادات، از اونجا که نه من ناهار داشتم نه علی سادات، تصمیم گرفتیم برای ناهار بریم به دانشگاه همسایه(تربیت مدرس)، اونجا یک سالن شکرانه هست که غذای خوب با قیمت مناسب توزیع میکنه، من باعلی سادات هر از گاهی یسر اونجا میزنیم.هر وقت ما وارد دانشگاه همسایه میشیم، یکی از همون دربوناش جلومونو میگرفت و بعد از کلی سئوال پیچ کردن با گرفتن یک کارت اجازه وارد شدن میداد، از اونجا که این دفعه عجله داشتم، تا طرف پرسید "شما دانشجوی اینجا هستید؟"، منم تو جوابش سریع گفتم "آره" ، طرف یک لبخندی زد و ما رد شدیم، فکر کنم دو زاریش افتاده بود. همین که چند قدم دور شده بودیم، علی رو کرد به من و گفت "چی گفتی ؟ ما که دانشجوی اینجا نیستیم؟ دروغ گفتی؟ " یک دفعه ایستاد، خشکش زده بودهر چی من یواش میگفتم "علی آقا قضیه را خیط نکن، بی خیال، بیا بریم" اما علی حرف خودشو میزد، یک دفعه دیدم پا پس کشید برگشت رفت به سمت در، من هم نم نم رفتم جلوتر تا از دور نظاره گر ماجرا باشم، دیدم علی شروع کرد به صحبت کردن با طرف، فهمیدم داره راستشو به طرف میگه، حتی بهش کارتش را داد اما طرف قبول نکرد بعد با خنده راهیش کرد به داخل . اومد سمت من، از یک طرف مثل اسفند رو آتیش بودم( بالاخره حسابی منو ضایع کرده بود) و از طرفی هم پشیمون از اینکه گناه کرده بودم. تا رسید بهش گفتم" داداش علی قربونت برم گناه رو من کردم، تو دیگه چرا رفتی منو ضایع کردی؟"  در جواب به من گفت " ممد آقا من دوستت دارم، نمیخوام گناه کنی، آدم نباید جلوی خداش ضایع بشه ، بندش که چیزی نیست"

از اونجا که عصبانی بودم حرفو نگرفتم، یک کم که جلوتر رفتیم کاشف به عمل اومد که کلاس نیم ساعت زودتر برگزار میشه، لذا ناهار نخورده برگشتیم.حتی علی بعدش برای اینکه از دلم در بیاره کلی معذرت خواهی کرد،  اما حالا که بهش فکر میکنم میبینم که کارش خیلی درست بوده،یک کیسه مشتی اونروز به وجودم کشید حالا کلی از کارم پشیمونم تا عمر دارم دیگه یادم میمونه که بخاطر هیچ و پوچ این دنیا دروغ نگم، دمت گرم داش علی، یدونه ای .

تو این روزگاردروع شده مثل نقل و نبات . خدایا از ته دل میخوام که از سر تقصیرات من گنهکار و دیگر بنده هات بگذری...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ توسط تراب نظرات ()

به نام خدا

بچه تر که بودم. یادم است، برای ترساندنم همین یک کلمه کافی بود...
دست خونی...!

از خودم می پرسیدم، شهادت چه ارزش عجیبی دارد، که سر های بریده را، سینه های دریده را... دست های خونین را، و لبخند های شکسته را به زیبا ترین های خلقت بشری تبدیل می کند...

صورت یک شهید چه شباهتی به سبزه زار های زمین دارد...
صورت یک شهید کدام نشانی از نزهتگاه های آرزو شده این سیاره دارد...

اما از هر منظره ای زیبا تر است...

زندگی زیباست... اما شهادت از آن زیبا تر است...

و من از خودم می پرسم، این چیست که باعث می شود، یک دست خونین، عکس نمایه جوانان سرزمینی شود که تاریخشان را عشق در نوردیده است...

یا زهرا(س)...
اللهم ارزقنا الشهادة فی سبیلک... تحت رایت نبیک...

نوشته شده در جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط مسافر سرخ کربلا نظرات ()

به نام خدا

این روز ها که اینقدر در یک قضیه ساده معمولی سردرگم شده ام و هیچ راهی به هیچ جایی ندارم، معما ها اطرافم را گرفته اند و هر طرف را می گیرم جای دیگری روی زمین می ماند... این روز ها که صفا و مروه این داستان را سعی می کنم و زمزمی نمی جوشد... این روز ها که در میان کسب رضایت پنج نفر هستم؛ که یکی از آنها خودم هستم؛ و هیچ یک از آنها خدا نیست...

با خودم می گویم، وقتی اطرافت را هزاران معادله گوناگون، ساده و پیچیده، متضاد و متشابه نما... روانی و ریاضی گرفته اند... چه طور می توانی خودت را نگهداری و سر پا بایستی؛
اگر خدا را نداشته باشی...
و اگر خود را به تمامی به او نسپرده باشی...

این روز ها؛ می گویم، سید علی خامنه ای...
آقای من؛ تو که سالهاست سختی ها را به جان خریده ای، در میان این همه معادلات و توطئه چینی های جهانی و هر لحظه-جدید؛ مقابل یک عالم کفر و طاغوت و تزویر و نقشه و توطئه، پرچم یا زهرا(س) را افراشته نگه داشته ای... هر لحظه، در مقابل چشمان همه عالم، مقابل بیرونیان و درونیان... آزاد مرد ایستاده ای...

این طرف از عرب ها ... تا آن سو تر، طالب ها و متعصبین مدارس پاکستان...

آن طرف ، میان دولتمردان فاسد غرب، آمریکا و اروپا... درمیان هر لحظه حملاتی که به تو می شود، و تو؛ همیشه صبور، تنها لبخند زده ای و از لطف و عظمت و مهربانی خدا گفته ای...

ای از سلاله فاطمه...

نخستینم نیست که از تو می نویسم... اینکه از تو می نویسم را به تو مدیونم...

نمی دانم؛ چه گریه ها و چه ناله ها و چه لابه ها به درگاه خدا کرده ای... نمی دانم که حضرت حجت الله، مهدی موعود، صاحب الزمان چند بار؛ در کدام جای جمکران بدون آنکه بفهمیم دست مبارک اش را بر سینه ات کشیده است...
تنها اینقدر می دانم، که این روزها، وقتی دست بلند می کنی و بر سر شیعه می کشی و با صبر و استقامت همیشگی و آرامش تکوینی ات که همه جهان را در خود دارد، سخن می گویی؛ گویی که بیست و دو سال؛ رنج تو را در هیبت پیری روشن ضمیر؛ مکاشفه می کنم... احساس می کنم که تو را می فهمم...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ توسط مسافر سرخ کربلا نظرات ()

به نام خدا

 اگه بگم خیلی وقت ها بیشتر از خواندن خود متن، به سرک کشیدن توی نظرات پست ها علاقه دارم، پُری بی راه نگفته ام! شاید به همین خاطر بود که وقتی به سایت حجت السلام شهاب مرادی مراجعه کردم، هیچ مطلبی به اندازه ی "جدیدترین پیام های منتشر شده"تصمیمم را برای انتخاب کردن وسوسه نکرد.

توی پیام ها و پاسخ ها یه مطلبی دیدم که جدید نبود اما با مباحث مطرح شده توی آخرین جلسه درس فلسفه علم مون مرتبط بود. نظریه بار بودن مشاهدات، را تاماس کوهن برای توضیح و اثبات قیاس ناپذیر بودن پارادایم ها مطرح می کند. خلاصه حرفش اینه که هر دانشمند با توجه به پیش فرض ها و اون دسته از قواعدی که پذیرفته، مشاهده می کند؛ یعنی اگه یک پدیده یکسان توسط دو ناظر مشاهده شود، با توجه به چارچوب تصوری ذهن هر کدام، ممکن است دو چیز متفاوت ثبت شود. فارغ از نقدهایی که به این ایده ی آقای کوهن شده، وقتی به زندگی خودمون توجه کنیم این موضوع را به طور واضح لمس می کنیم.

پیامی که نظر من را جلب کرد این بود:

 

رضا
از قم امضا شده : ۰۴ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۰۳:۰۴


سلام 
آیا این جمله آیت الله وحید که میگویند در حضور شما بوده صحت دارد؟ 
"حفظ نظام از اوجب واجبات است نه برای امروز که ما هستیم، برای همیشه تا روزی که این پرچم به دست امام زمان (ارواحنافداه) برسد و ما همه در قبال اهل بیت(ع) مسئولیم"


شهاب مرادی : سلام/ بله همین عبارت را فرمودند. »»» لینک خبر مذکور

------------------------------------------------------------------------------------------

این نوع موضع گیری ها، از آیت الله وحید خراسانی قبلا هم منتشر شده بود(اینجا و اینجا) اما برخی افراد نمی توانند آن قسمتی از پدیده ها را که دوست ندارند، ببینند؛ لذا اصلا عجیب نیست که این خبر که مربوط به 29 فروردین 1391 است، در هیچ صفحه ای از شبکه های اجتماعی سایبری دست به دست نچرخد و کلی صدا نکند، بلکه عجیب این جاست که افرادی که قرار است از همین اوجب واجبات حفاظت کنند، وقتی صحبت از این مرجع محترم تقلید می شود، حتی اگر به زبان بیانیه ای در محکومیت ایشان نرانند، در دل برای بی بصیرت ها تاسف می خورند.

اساس کار شبکه های خبری و اجتماعی، برمبنای مدیریت چارچوب های ذهنی ماست، وقتی قواعد درستی و نادرستی گزاره ها در مغزها کاشته شد، به راحتی می توان حب و بغض افراد را نیز کنترل کرد تا به موقع آنها را به صحنه کشاند. بدیهی است که در دل صحنه هم هر کس وقایع را مانند دیگری تحلیل نمی کند و چه راحت می توان قواعد حاکم بر مغزها را طوری پی ریزی نمود که حقایق مکتوم در دل وقایع هیچ گاه از پرده برون نیافتد. کاش میشد این ها را گفت و انتقادی از صدا و سیما نکرد.

----------------------------

دل نوشت:

خدایا!

بارها دقیقا همان جایی دستم را گرفتی،

که می توانستی مچم را بگیری...

نوشته شده در جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط معین وفادار نظرات ()

به نام خدا

یا زهرا...
بیا و برای ما مادری کن...

من هیچ ندارم؛ در عالمی که همه امور، بإذن الله، بدست شماست...

هیچ قدرتی، هیچ تدبیری، هیچ تصمیمی

گاهی می خواهم بگویم

چرخ بر هم زنم ار جز به مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

و بعد می گویم...

مگر امیرالمومنین نفرمود که عرفت الله سبحانه بفسخ العزائم و حلّ العقود و نقض الهمم؛ شاید باید خدای بزرگ را یکبار دیگر بشناسم، در تنگ و نایی دیگر... خدایا، نمی دانم چه در پیش رو دارم... اینقدر هست در گنجینه دانسته هایم از تو، که زندگی ام تا کنون، محفوف در اراده های تو و معجزاتت بوده است.تا کنون، آنچه خواستم و نخواستم، نتیجه ای به جز آنچه خواسته ای نداشته. می ترسم تدبیر کنم، چرا که مدبر تویی؛ می ترسم عزم جزم بکار ببندم، چرا که تو با شکستن بزرگترین عزم ها شناخته می شوی، می ترسم شال همت بر کمر امیدوار ببندم، چرا که تو را علی بزرگ با نقض کردن عظیم ترین همت ها شناخته است... و امیدوارم به تو. امیدوارم به تو که با گشودن بسته ترین گره ها هم شناخته می شوی... پس العبد عبدک! بنده بنده توست؛ بین یدی رحمتک؛ بی هیچ اختیاری... میان دستان توست... می دانم که جز آنچه تو بخواهی جاری نمی شود...

خدایا؛ هیچگاه فکرش را هم نمی کردم؛ خودم مَثَل شوم! از زبانی به زبانی پر بکشم؛ از هوشی به گوشی... از کنجی به کناری؛ نقل زبان مردمان شوم...

من یکبار قول شهادت گرفته ام!! و یکبار آن را تجدید کرده ام. بی آنکه بدانم و بخواهم؛ سر در میان انقلابیون عالم در آورده ام. اما در طول این سال ها؛ بسیار از آن آرمان ها دور شده ام، و می دانم که تو آنقدر قدیری که به آنی مرا از همه تعلقات می رهانی و در خاک گرم کربلایی خونین جای می دهی... مجنونی هستم که در میان بازار ها دست بر سر می گذارد و فریاد عشق سر می دهد و می دود و ره به سوی کارزاری می پوید که قتلگاه عشاق حرم است. تا شاید روزی، شوقی، وصالی، خونی... نگاهی آغوشی...

بی آنکه بدانم روزی سر به مصر می گذارم و ندای حقیقت را بلند آوا می دهم. همه عمر، هر بار تعلقی گریبانم را گرفت؛ تو آن را بر هم زدی، هر گاه قلبم خواست در تپشی بیفتد که یاد تو در آن نباشد؛ کاسه ها و کوزه هایم را شکستی و آبشخورم را دلشکستگی های تنهایی قرار دادی... تا بیاموزم جز با تو دلبازی نکنم.

و باز امروز اینجا ای رب، بار دیگر؛ بنده ای که بنده توست، میان دست های رحمت تو ایستاده است، مقر بالذنوب، ملح علی حوائجه، تو را به «و اقضی حوائجی» می خواند و جز تو به هیچ کسی امید نبسته است. خوب می دانم که نامه ام، سیاه مشق شیاطینی شد. و از آن طرف تو را کریم ترین و رحیم ترین و غفور ترین یافته ام...

علمک بحالی، حسبی عن سوالی...

----------------------------------

اگر آفاق وسیع دل های ما از آفتاب بی غروب توکل،نور و گرما نمی گرفت؛بدون تردید هیچ یک از ما ،پای در راهی چنین نمی نهاد.

ما را اجبار و اکراه بدین جا نکشانده است که دشواری ها،راه بر ما بندد.راه حق محفوف در بلایا و و دشواری هاست و اگر نه اینچنین بود،کربلا را کربلا نام نمی نهادند.آنکه با پای اختیار قدم در طریق کربلا نهاده است می داند که خون، حرم سرٌسید الشهدا است و این نه رازی ست که بر اغیار فاش شود.

ما وارث انبیاء هستیم و آیات الهی آفرینش انسان،در وجود ماست که معنا می یابد.ما از مرگ نمی ترسیم که مرگ ما، شهادت است و شهادت حیات عند رب.
                                                                        «شهید سید مرتضی آوینی»

 

نوشته شده در چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ توسط مسافر سرخ کربلا نظرات ()

فاطمه(سلام الله علیها) جان!

شرح دردت قصه ی ناموسی اهل دل است

مهدی(عج) ات باید بخواند روضه مسکوت را

از مدینه تا منامه قصه تکرار غم است

ضرب دستان عرب ها بس که خشک و محکم است

ادامه مطلب...

نوشته شده در شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ توسط مصباح نظرات ()

یَا مُمْتَحَنَةُ امْتَحَنَکِ اللَّهُ الَّذِی خَلَقَکِ قَبْلَ أَنْ یَخْلُقَکِ

اى آزموده،آزمودت خداىی که تو را آفرید،پیش از آنکه تو را بیافریند(ترجمه استاد انصاریان)

به هر ترجمه مراجعه کردم، هر چه با عقل ناقص بالا و پایین کردم، نفهمیدم که چگونه پیش از آفریده شدن می توان آفریده شد؛ موجودی موجود، قبل از ایجاد.

حتی در شرح ها اشاره ای نشده که تو را آفرید، قبل از آفریده شدن یعنی چه؛ و من فکر می کنم که نمی توان این امر را به غیر از ذات والای واجب الوجود نسبت داد؛

بودن قبل از بودن.

چه اعتراف صریحی خداوند برای ما آورده و ما غافلیم. 

نیمه شب است و مانده علی(ع) که چه ها کند              باید بساطِ غسلِ کسی را به پا کند

حیدر بنا نداشت که بی فاطمه(س) شود                        اما بناست خانه ی قبری بنا کند

باگریه کارِ غسلِ خودش را شروع کرد                            باید کهِ مثلِ شمع، نباید صدا کند

بعد از سه ماه رو زدن و رو ندیدنش                               وقتش رسیده فاطمه(س) را روبنا کند

هر عضو شستشوش یکی را زِ هوش برد                       مانده علی(ع) چه با جگر بچه ها کند

دستش کجا رسید که دادش بلند شد                            مجبور شد که کارِ خود را رها کند

مانده که گرمِ شستنِ زخم تنش شود                            یا فکرِ جا به جا شدنِ دنده ها کند

زهرا(س) چه راحت است علی(ع) پُر جراحت است            دنیا نخواست که با جگرش خوب تاکند

زهرا(س) چه راحت است علی(ع) پُر جراحت است  

زهرا(س) چه راحت است علی(ع) پُر جراحت است این مصراع مرا کشت

-------

بی تو این شب، شبِ غم بار مرا می بیند

درد، این درد چه بسیار مرا می بیند

جز تو یک شهر دلِ آزار مرا می بیند

چشمت انگار که این بار مرا می بیند

ولی که انگار نه انگار مرا می بیند

بازکن پلک که از خانه خجالت نکشم

بی تو از آه یتیمانه خجالت نکشم

شانه ای زن که از این شانه خجالب نکشم

تو و پیراهن مردانه خجالت نکشم

چشم بی جان تو ای یار مرا می بیند

زحمتِ دخترِ تب کرده تو را خوب نکرد

اشکش افسوس که سر دردِ تو را خوب نکرد

روی نیلی شده زرد  تو را خوب نکرد

زخم های جگر مرد تو را خوب نکرد

چه کنم دخترکت زار مرا می بیند

با که گویم تن بیمار، چرا خونین است

سنگ غلست، در و دیوار چرا خونین است

باز می شویم و هر بار، چرا خونین است

انحنای نوک مسمار، چرا خونین است

وای از آن میخ که خون بار مرا می بیند

قاتلت گفت که دشمن شکنش را کشتی

خوب شد چشم پای علی سینه زنش را کشتی

نه فقط او که کنارش حسنش را کشتی

می زند دادبه لبخند زن شرا کشتی

تاکه در مسجد و بازار مرا می بیند

آه از آن روز که کارم به تماشا افتاد

رد پایی به روی چادرت آنجا افتاد

من زمین خوردم و بانوی من، از پا افتاد

ضربه ای آمد و بر بازوی تو، جا افتاد

باز این روضه دشوار مرا می بیند

قنفذ از راه از آن لحظه که آمد می زد

تازه می کرد نفس را و مجدد می زد

وای از دست مغیره چقدر بد می زد

جای هر کس که که آن روز نمی زد می زد

باز با خنده در انظار مرا می بیند

می روی زخمی و زخمِ دل من باقی ماند

رازِ سر بسته یِ چشمانِ حسن(ع) باقی ماند

کفنت می کنم اما دو کفن باقی ماند

کهنه پیراهنِ یه پاره بدن باقیماند

یک روز پسرت بی سر و دستار مرا می بیند (محمود کریمی فاطمیه اول 91)

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ توسط معین وفادار نظرات ()

به نام خدا

بیستم فروردین، توی حوزه هنری، داشتم از کنار گالری دم در حوزه رد می شدم.

توی دانشگاه دوستی داشتیم به اسم امین محمدی. امین از اساتید نقاشی و طراحی بود. اون زمان می گفت من از رئالیسم اشباع شدم. دنبال مدل های جدید نقاشی می گشت. سبک هایی که تاثیر خیال توش خیلی بیشتر باشه.

من هیچ وقت هیچ کتابی از سید مرتضی آوینی نخریدم. هر کتابی که می خواستم از جاهای دیگه بر می داشتم. سه سال پیش بود به گمانم، توی نمایشگاه کتاب، درست یادم نیست. شاید هم نمایشگاه قرآن بود. از کنار غرفه ای رد می شدم که مرتضی آوینی می فروخت. بین همه کتاب های سید که اون ها رو نخونده بوم، فقط انفطار صورت رو برداشتم. لاغر بود. خوشرنگ بود.

سه چهار ترم پیش تو دانشگاه درس زبان فارسی گرفته بودم. استاد تکلیف می کرد به دانشجو ها که کنفرانس بدن. بعضی موضوعات رو قبول نمی کرد. مثلا حتی شریعتی. خب راست هم می گفت. شریعتی ادیب نیست. من بهش گفتم استاد، سید مرتضی آوینی. گفت آوینی ادیب نیست. گفتم من روش کار کردم. خوندم. چیز خوبی در می آد. مخالفتی نکرد.

روز کنفرانس که رسید، با یه پلاستیک که توی اون همه کتاب های سید بود، رفتم پای تخته. کتاب ها رو در آوردم روی میز گذاشتم. کتاب هایی بود که میونشون نشون گذاشته بودم. هیچ چیز دیگه ای همراهم نبود غیر از زندگی نامه اش از زبان خودش و تقویمم که موضوعات رو توش نوشته بودم. یکی یکی شروع کردم. کنفرانس سریع و گسترده ای بود. اون روز حتی کار رو به انفطار صورت هم کشوندم. و حرف هایی که سید مرتضی آوینی راجع به نقاشی مسند خوردشید زده بود. حرف هاش برام خیلی عجیب بود. خیلی دوست داشتنی. من غرق لذت و شوق بودم از معنای زیبای واژه بسیجی، معنایی که مراد سید مرتضی بود. می خواندم و غرق می شدم. غرق می شدم و نمی فهمیدم که در استغراقم. مستغرق می ماندم و در خیال شهادت دست و پا می زدم. ای شهید...

 

« ... در تابلوی “مسند خورشید” اثر علی وزیریان نیز همین حقیقت به نحو دیگری ظهور یافته است. بسیجی خورشید شب دیجور زمین است و این معنا، نه فقط در مقام تشبیه و استعاره و تمثیل، بلکه در عین حقیقت است. شب مقام “اسقاط اضافات” است و از همین است که شمسِ وجود عارف، شب‌هنگام، درخششی بیشتر می‌یابد.
خصوصیتی که تابلوی “مسند خورشید” را از دیگر تابلوهایی که بدان اشاره رفت جدا می‌کند. قرابتی است که با مینیاتور پیدا کرده است....

“سروِ سرخ سر” نشان از آزادگی بسیجی دارد و قلل کو‌ه‌ها از همان نوری روشنی گرفته است که بسیجی مسند آن است. بسیجی مسند خورشیدی است که ماه و ستارگان نیز از آن نور گرفته‌اند. سرو و کوهستان گویی سر تسلیم به ولایت تکوینی بسیجی سپرده‌اند و در تبعیت از او، سر بر شانه چپ خم کرده‌اند … و بگذار فاش بگوییم که عجب نیست اگر در باطن عالم نیز اینچنین باشد*.»

 

کنفرانس، تموم شد. چند وقت بعد، یه روز که با امین محمدی توی دفتر بسیج بودیم. کتاب انفطار صورت رو برداشتم و با یک یادداشتی که اولش نوشتم، تقدیمش کردم به امین.

بیستم فروردین، توی حوزه هنری، داشتم از کنار گالری دم در حوزه رد می شدم. یه نگاهی به داخل انداختم. این چند باری که بعد از عید رفته بودم، فکر می کردم نقاشی های جدیدی باشند. موضوع انقلاب اسلامی بود. این بار رفتم داخل و نگاهی کردم. دونه به دونه. جلو رفتم. آخر راهروی گالری، وقتی پیچیدم و به دیوار نگاه کردم، تابلوی مسند خوردشید رو دیدم. چند لحظه خیره بودم. به یاد آوینی. راستش بیش از آنکه هر چیز دیگری را حس کنم. سید مرتضی آوینی را حس می کردم. دلم برایش تنگ بود. با خودم تصور می کردم که شاید روزی جلوی این تابلو ایستاده بوده است. دستم رو جلو بردم. سر انگشتانم را به تابلو کشیدم و دل تنگم را تسلی دادم. گفتم شاید این نگاره، دروازه ای باشد به آنسوی عالم شهادت. شاید سید مرتضی را دیدم. آنجا یادواره شهید آوینی بود. من تنها بودم. در آن یادواره یک نفره.

------------------------

* مسند خورشید، سید مرتضی آوینی

نوشته شده در جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط مسافر سرخ کربلا نظرات ()


Design By : Pichak